یادگارهائی از سفر عشق و لحظات عاشقی-۱
یکشنبه, ۲۸ تیر , ۱۳۸۸ ۵:۱۳ | بازديد از اين مطلب:179 viewsیکی از جذابیت های وبلاگ نویسی استفاده از آن به عنوان دفترچه خاطرات است. برخی اوقات که به وبلاگ بعضی از دوستان سر میزنم مطالبی که بیشتر از همه نظرم را جلب می کند، خاطرات و رویدادها می باشد. و زمانی هم که به وبلاگ قدیمی ام سری میزنم مطالب آرشیوی مربوط به اتفاقات پیش آمده برایم بیشتراز همه برام جالب است.
امروز صبح که برای نماز از خواب بیدار شدم بعد از خواندن نماز یکدفعه یاد سال گذشته افتادم. درست همین موقع ( البته به قمری) و همین ساعت بود که میشه گفت بهترین لحظه عمرم را سپری کردم، لحظه ای که برای اولین بار عشق از نوع سومش را که بالاترین درجه عاشقی است را با تمام وجود ناچیزم درک کردم. لحظه ای که برای اولین بار چشمم عظمت خانه خدا را مشاهده کرد. لحظه ای که تا ابد در ذهنم باقی خواهد ماند. از اینرو تصمیم گرفتم تا امروز خاطرات شیرینی را از این لحظات عاشقی بیان کنم تا برای همیشه ثبت شود….
امروز یکشنبه ۳۰ تیر ۸۷ است. در فاصله یک روز مانده به سفر حج، بدلیل فعالیت زیادی که در این چند وقت داشتم، یکدفعه احساس خستگی شدید و بی حالی خیلی بدی می کنم بطوری که اینجانب که سالی یک بار هم سراغم به دکتر جماعت نمی افته، مجبور می شم تا یه سری به دکتر موحد بزنم. ایشون هم مثل همیشه ما را مورد لطف خود قرار داده و یک داروخانه آمپول تقویتی و از این قبیل داخل سرم خالی کرد و بعد از پیاده شدن حدود ۳۰ هزار تومان پول داوری تقویتی ، بالاخره رضایت داد تا ما از پیشش بریم تا مقدمات سفر را فراهم کنیم. البته این را هم بگویم که دکتر موحد یکی از بهترین دکترانی هست که بنده دیدم بطوری که مرده بری پیشش، درجا زندت میکنن میفرستت بیرون. همین که پامو از مطب دکتر گذاشتم حوالی ساعت ۹ شب شده بود و بکدفعه برق رفت و همه جا تاریک شد . من هم که تا اون موقع حتی لوازم جزئی ام رو هم تهیه نکرده بودم، کلی نگران شدم و کلی دعا کردم تا اینکه سفر صبح نیافتد و من بتونم به یه سری از کارهای عقب افتاده برسم. بلاتکلیفی ادامه داشت تا اینکه شب ساعت ۱۱٫۳۰ تونستم از مدیر کاروان ساعت دقیق پرواز را جویا شدم. خدا باهام بود و پرواز ساعت ۱۱٫۲۵ شب دوشنبه بود. کلی خوشحال شدم.
خلاصه عقب افتادن پرواز همانا بی خیال شدن ما هم همانا. صبح بعد از اینکه به یه سری از کارهای اداری عقب افتاده رسیدم نمیدونم چطور شد که ساعت ۴٫۳۰ بعد از ظهر رسید.بعد از کلی تماس و اصرار از جانب اهل منزل، بالاخره تصمیم گرفتم به سمت خونه راهی شم. تو راه گفتم یه سر به دکتر هم بزنم بد نیست. همین که رفتم داخل دفترش و اوضاع رو از بچه های دفترش جویا شدم فهمیدم از شانس ما دکتر با نمایندگان فرهنگیان برای رفع مشکلاتشون جلسه ای داره. میخواستم برم که یهو دکتر مصطفی گفت جلسه دکتر داره تموم میشه و یهو دیدم که فرهنگیان دارن میان بیرون و وایستادم تا دفتر دکتر خالی شه و رفتم تو. نمیدونم کی به گوش دکتر رسونده بود که من می خوام برم مکه و متظر گفتن من نشد و خودش برگشت به شوخی گفت: موسوی یادت باشه رفتی مکه برام ناودان طلا را بکنی و بیاری. همین حرف دکتر باعث شد که من هر موقع چشمم به نادوان طلا میافتد یاد دکتر می افتادم و دعاش می کردم. خلاصه تا برسم خونه شد ساعت ۷ شب . حوالی ساعت ۹ شب بود که تونستم ساکمو ببندم و آماده رفتن شم.
همین که راه افتادم مدیر کاروان شروع به زنگ زدن کرد و هی می گفت زود باش. چرا که من بایستی ساعت ۸ تو فرودگاه بودم ولی ساعت ۹ بود که من تازه از خونه راه افتادم. ساعت ۱۰٫۴۵ بود که رسیدم فرودگاه. تند تند دویدم تا از پرواز جا نمونم.
خلاصه سوار هواپیما که شدیم نمیدونم چی شد که خوابم برد و با صدای خلبان فلاحی از خواب بیدار شدم که می گفت:
مسافران محترم تا لحظاتی دیگر در فرودگاه جده مکرمه به زمین خواهیم نشست.
این شد که کل مسافران که اکثراً دانشجو بودیم از خنده منفجر شدیم ( جده مکرمه
). خوب خاطرات بعد از این هم در پست های بعدی انشاء الله خواهم نوشت.



مصطفی گفته است :
تیر ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۵:۲۲ ب.ظ
درود خداوند بر شما.
امیدوارم که همواره موفق و موید باشید.
یا حق…
[پاسخ]